ميرزا محمد خليل مرعشى صفوى
61
مجمع التواريخ ( فارسى )
آنها را كه وزينتر بودند ميخ زده و معيوب نموده و آنچه توانست با خود آورد و باز خود را بفوج سد راه زده با حصول مطلب معاودت به شهر نمود . اين معنى باعث سرور نامحصور پادشاه و سپاه گرديد و خاقان سعيد شهيد او را بكنار عاطفت گرفته تحسينات بلا نهايت فرموده مقرر شد كه هرگاه افاغنه در هر يك از سيبهها جنگ اندازند بتعجيل هر چه تمامتر امير صاحب سيبه ميرزا را مخبر نمايد كه او رفته كمك اهل سيبه كند چنانچه روزى آدم محمود آقاى ناظر آمده خبر رسانيد كه افاغنه جمعيت نموده و در سيبهء آقاى مذكور آتش حرب مشتعل دارند و كار را بر او بسيار تنگ نمودهاند به مجرد اين خبر ميرزا ابوالقاسم با جمعى كه در آن وقت حاضر بودند متوجه سيبهء او گرديد . وقتى رسيد كه افاغنه با اهل سيبه بگير و دار مشغول بودند و نزديك بود كه سيبه را تصرف نمايند كه او رسيده بلا تأمل خود را بر فوج افغان زده حربى صعب روى نمود و افاغنه منهزم رو بفرار نهادند و او تعاقب نموده چند فرسخ افغان را دوانيده متفرق ساخت و در وقت مراجعت منهيان خبر دادند كه ميرزا سيد احمد در سمتى با افاغنه مشغول حرب است و افاغنه دور او را گرفتهاند . از شنيدن اين خبر عرق ابوت او به حركت آمده بدون تقيد جمعيت سپاه اشهب صبا رفتار را به آن صوب در حركت آورد به نحوى كه احدى از ارادهء او آگاهى نيافت مگر دو نفر از غلامان گرجى كه يكى را نام هوشنگ و ديگرى را لاچين بود ، با او اسب برانگيخته قضا را بعد از قدرى طى مسافت و دور شدن از لشكر درخت چنار عظيمى نمودار شد ، چون شهادت او بر دست افغان در جريدهء مشيت ازلى ثبت گشته بود شخصى افغان تفنگچى در بالاى درخت مخفى شده بود ، رسيدن او بپاى آن درخت همان و سر دادن تفنگ همان ، قضا را گولى تفنگ بر پيشانى آن هزبر معركهء هيجا آمده شربت ناگوار اجل نوشيد ، نهايت تا رسيدن به شهر رمقى از حيات او باقى بود . حاصل اينكه يكى از آن غلامان با ضرب تفنگ افغان اجل برگشته را از درخت به خاك مذلت انداخته و سر او را بريده و ديگرى ميرزا را بر اسب بسته به شهر رسانيد اما معالجهء جراحان